تبليغاتX
سلاله های پاک خدا
انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا
عید سعید فطر بر تمامی مسلمانان جهان مبارک باد
+ نوشته شده در  ساعت 16:22  توسط سعید قدسی | 

یا اهل العالم...

قتل الحسین بکربلا عطشانا...

شیعتی مهما شربتم ماء عذب فاذکرونی

او سمعتم بغریب او شهید فاندبونی

فانا السبط الذي من غير جرم قتلونی

و بجرد الخيل بعد القتل عمدا سحقوني

+ نوشته شده در  ساعت 15:32  توسط سعید قدسی | 

الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا (مائده ۳)

انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یوتون الزکوة و هم راکعون(مائده ۵۵)

بدون شک مولای تمامی کائنات ماسوی الله علی بن ابیطالب(ع) است.

من کنتم مولاه

                فهذا علی مولاه

تمام آیه ی قرآن همین است

            به قرآن حرف یزدان اینچنین است

به کوری دوچشم اهل سنت

                 فقط حیدر امیرالمومنین است

+ نوشته شده در  ساعت 14:29  توسط سعید قدسی | 
ما نزدیک یک هفته در شهر مدینه اقامت کردیم.در این مدت از بسیاری از مکانهای تاریخی این شهر بازدید کردیم.از جمله به محل احد٬ که جنگ تاریخی احد در آنجا روی داد. و همچنین قبر حمزه سیدالشهدا را زیارت کردیم. به مسجد سلمان و مسجد فتح رفتیم و در هر کدام دو رکعت نماز مستحبی به جای آوردیم.

به مساجد قبا و ذوقبلتین(جایی که قبله ی مسلمانان از بیت المقدس به سمت کعبه تغییر پیدا کرد) رفتیم و در هر کدام دو رکعت نماز به جا آوردیم. همچنین به مسجد مباهله(جایی که حضرت رسول اکرم(ص) همراه با اهل بیت مطهرشان با اهل کفر مبارزه کردند)٬ به عبادتگاه حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س) رفتیم.البته از دور مشاهده میکردیم چون دور تا دور آن مکان را حصار کشیده بودند.لازم به ذکر است که دشمنان اهل بیت(ع) عبادتگاه حضرت زهرا را به کلی تخریب کرده بودند.

در نزدیکی حرم حضرت رسول(ص) مکانی بود به نام ثقیفه٬ که بذر کفر و دشمنی با اسلام اهل بیت(ع) در آنجا پاشیده شده است.مکانی که به ناحق ابوبکر به جای حضرت علی (ع) افسار خلافت را در دست ناپاکش گرفت. گفتنی است که الان دولت عربستان آنجا را به باغ بزرگی تبدیل کرده که فقط بزرگان حکومتی و علمای سنی در آنجا حق آمد و رفت دارند.

لعنة الله علی القوم الظالمین. کسانی که امیرالمومنین(ع) را بیست و پنج سال خانه نشین کردند و آن فجایع را به بار آوردند.

نزدیک یک هقته از اقامت ما در مدینه می گذشت. ما در روز آخر خود را برای احرام و به جا آوردن اعمال عمره ی مفرده آماده میکردیم. روز هفتم٬ بعد از زیارت حضرت رسول(ص) به هتل بازگشتیم و ...

+ نوشته شده در  ساعت 10:10  توسط سعید قدسی | 
صبح روز بعد پس از خوردن سحری راهی مسجد النبی شدیم.نماز صبح را اقامه کردیم و به سمت بقیع راه افتادیم.مقداری صبر کردیم تا بقیه بچه ها هم خودشون را برسونند.کمی مانده بود تا هوا روشن بشه٬تقریبا اکثر بچه ها رسیده بودند.بعد همگی پشت سر روحانی کاروان به سمت بقیع راه افتادیم.در بین راه روحانی با خواندن اشعاری از مظلومیت ائمه ی بقیع ما را آماده ی زیارت آن قبور مطهر می کرد.تا اینکه رسیدیم پشت پنجره های قبرستان بقیع.

شنیده بودم که مظلومیت یعنی چه ولی ندیده بودم...

شنیده بودم که قبرهای مطهر بی سایبان است ولی ندیده بودم...

شنیده بودم حجت خدا روی زمین حرم ندارد ولی ندیده بودم...

شنیده بودم غریب یعنی چه ولی باچشم خودم غریب ندیده بودم...

از بیرون شبکه ها به قبرهای مطهر نگاه میکردم.بغضی گلویم را گرفته بود ولی نمی تونستم گریه کنم. روحانی برای بچه ها روضه ی غربت امام حسن مجتبی(ع) را می خوند٬ از سجده های غریبانه ی امام سجاد(ع) میگفت٬ روضه ی قبرهای بی سایبان را می خوند٬ ناگهان بچه ها مثل ابر بهاری به گریه افتادند. آنقدر گریه کردند که اشک چشمها خشکید.

وقتی خواستیم وارد قبرستان بقیع بشویم نا خود آگاه پای خود را برهنه کردیم . از ائمه بقیع اذن دخول خواستیم.(یا ایهاالذین آمنوا لاتدخلوا بیوت النبی الا أن یوذن لکم).  بارگاه امامان معصوم هم جدای از بیوت نبی(ص) نیست. اذن دخول لازمه ی ورود به حرمهای مطهر ائمه ی معصومین(ع)است و نشانه ی آن جاری شدن اشک است.

با هر قدمی که به سمت قبور مطهر برمی داشتم احساس سبکی بیشتری می کردم.انگار که در بهشت بودم. نمیخواستم آن لحظه ها تموم بشه٬بهترین لحظه های عمرم بود. انگار در اون موقع تا این قدر خودم را به خدا نزدیکتر ندیده بودم.احساس می کردم منم کبوتر شدم مثل کبوترهای خاکی بقیع.می توانستم پرواز کنم.

رسیدیم به پشت قبور مطهر٬روحانی کاروان یکی یکی قبرها را معرفی می کرد. وقتی تمام شد همگی کتابهای دعا را باز کردیم و با چشمانی پر از اشک مشغول خواندن زیارت امامان معصوم(ع) شدیم. بعد از خواندن زیارت راه افتادیم و بقیه ی قبور قبرستان بقیع را هم زیارت کردیم. از جمله قبر حلیمه سعدیه دایه پیامبر اکرم(ص)٬ قبر حضرت عباس عموی پیامبر٬ قبر حضرت فاطمه بنت اسد مادر حضرت علی(ع)٬ قبور دختران پیامبر٬ قبر حضرت ام البنین(س) مادر حضرت ابالفضل(ع) (و ...) را زیارت کردیم.

 

برای بار دوم رفتیم به طرف قبور مطهر و فقط به آنها نگاه میکردیم و اشک می ریختیم. از آن روز به بعد روزی یک بار به زیارت ائمه ی بقیع(ع) می رفتم. و در هر بار برای من تازگی بیشتری داشت. این سرزمین برای من پر از خاطرات وصف نا کردنی بود. البته خاطراتی هم از بحث میان شیعه ها و وهابی های آنجا دارم که یک نمونه را اینجا عرض میکنم.

روزی مشغول زیارت بودم که ناگهان صدایی توجه من را به خودش جلب کرد. وقتی جلوتر رفتم یکی از روحانیون شیعه را مشاهده کردم که در حال بحث با یکی از علمای وهابی است. دقیق تر که شدم فهمیدم که به زبان عربی صحبت می کنند٬ اما من صحبتهای آنها را متوجه می شدم. بحث آنها هم درباره ی همان اتهامات تکراری و بی اساس وهابیت به شیعه بود. در حقیقت اگر به عمق حرفهای وهابیون برویم چیزی برای گفتن ندارند. این عالم وهابی هم از این قاعده مستثنی نبود. همان اتهامات را  با جسارت تمام تکرار می کرد. ولی اون روحانی شیعه چنان با استدلالات محکم و منطقی روبروی اون قد علم کرد که اون وهابی مجبور به سکوت شد.از این دسته بحث ها در اطراف حرم مطهر حضرت رسول بین شیعیان و سنی ها فراوان به چشم می خورد.

+ نوشته شده در  ساعت 11:57  توسط سعید قدسی | 
پشت سر روحانی کاروان راه افتادیم تا به حرم رسیدیم.شکوه و عظمتی دیدیم که قابل وصف نیست٬ گنبد خضرای حضرت رسول(ص) و گلدسته های حرم که تا به عرش اعلی بالا رفته بود٬گویی هوش از سر ما ربود. تا به خود آمدیم متوجه شدیم که وسط صحن در حال اشک ریختن هستیم.رفتیم تا رسیدیم به باب بدر٬از این باب وارد حریم حضرت رسول(ص) شدیم.

روحانی کاروان آداب و اذکار ورود به حرم را برای ما می خواند و ما هم زسیر لب زمزمه می کردیم.وارد حریم که شدیم روحانی تمام قسمت های مسجدالنبی را برای ما توضیح می داد و معرفی میکرد.به سالنی رسیدیم که اسامی مقدس تمام ائمه ی معصومین(ع) روی دیوارهای آن حک شده بود.حتی نام مبارک حضرت ولی عصر(عج).

در همه ی قسمتها دائما مأموران سعودی مزاحم بچه های ما می شدند ولی با وساطت روحانی کاروان مشکل حل می شد.تا رسیدیم به جایی که یکی از شرطه ها رسید و با فریاد کشیدن بر سر بچه ها و به خرج دادن سماجت٬جمع ما را از هم پاشید و ما متفرق شدیم.

از اون به بعدش را من و جلال باهم ادامه دادیم و یک راست رفتیم سراغ محراب پیامبر اکرم(ص)٬ همون قسمتی که به روضة من ریاض الجنة معروف است.(حضرت رسول فرمودند که :مابین منبری و قبری روضة من ریاض الجنة...) و از سوی بزرگان دین نماز خواندن و تبرک جستن در آن مکان موکدا توصیه شده است.منم به سختی جایی در آن مکان پیدا کردم و مشغول نماز و زیارت شدم.

دیگه ظهر شده بود.اذان را گفتند و چند دقیقه بعد نماز را به امامت روحانی خوش صوت اهل سنت در مسجدالنبی اقامه کردیم و به سمت هتل بازگشتیم و تا آخر شب مشغول بودیم.

فردای آن روز به بقیع رفتیم و ...

+ نوشته شده در  ساعت 12:52  توسط سعید قدسی | 
ساعت حدود ۲ بعد از نیمه شب بود که با صدای روحانی خوش صوت کاروان از خواب بیدار شدیم.از زمزمه های بچه ها متوجه شدم که به مدینه رسیدیم.مدینه ای که هر تکه از زمینش جای پای حضرت رسول(صلوات الله علیه)و اهل بیت مطهرش(علیهم السلام)است.

اصلا باورم نمیشد من در مدینه شهر پیامبر خدا هستم.دائم از یک مسئله رنج می بردم.می ترسیدم که مبادا من لیاقت درک زیارت اهل بیت(ع)و رسول الله(ص) را نداشته باشم!!

چیزهایی در مورد این شهر شنیده بودم٬شنیده بودم که آدم در این شهر احساس غربت میکنه٬شنیده بودم که امیرالمومنین(ع) در این شهر حتی در خانه ی خودشون هم غریب بودند٬شنیده بودم که صدای گریه های حضرت فاطمه(س) هنوز در این شهر شنیده می شود.شنیده بودم که صدای گریه های حضرت زینب کبری(س) در لحظه ی وداع با امام حسن مجتبی(ع) هنوز به گوش میرسد.از این شهر خیلی شنیده بودم٬ولی شنیدن کی بود مانند دیدن؟؟!!

بله٬ منم مثل تمام بچه شیعه ها بغض گلویم را گرفته بود .روحانی کاروان تا رسیدن ما به هتل مصائب اهل بیت را در این شهر غریب به ما یادآوری میکرد و بچه ها با دو چشمان خودشون اشک می ریختند.

برای ما میگفت و ما با دو چشمان خودمون می دیدیم که در این شهر دشمنان اهل بیت(ع) هیچ آثاری از زندگی حضرات معصومین(ع) باقی نگذاشته اند.خانه ی حضرت زهرا و حضرت علی(ع) و عبادتگاه ایشان و حتی کوچه های بنی هاشم را هم تخریب کرده اند تا سند مظلومیت شیعه از تاریخ محو شود.

ولی یک چیز دل ما را تسلی می داد و آن هم عشق دیدن حرم حضرت رسول(ص) بود.

خب٬رفتیم تا به نزدیک هتل رسیدیم .هتل ما طبق گفته ی رئیس کاروان در جوار حرم نبوی بود. بالاخره از دور با راهنمایی روحانی کاروان گنبد خضرای حضرت محمد(ص) و گلدسته های تا به عرش رفته را در یک لحظه دیدم.

رفتیم تا نزدیک حرم رسیدیم...

ناگهان دو چشمان آلوده ی من به گنبد سبز و گلدسته های حرم حضرت محمد مصطفی افتاد.هیچ وقت این لحظه را فراموش نمی کنم. عجب شکوه و عظمتی داشت...!! انگار که تا آن لحظه از عمرم اینچنین شکوه و عظمتی ندیده بودم.ناخود آگاه اشک در چشمانم حلقه زد. دائم با ذکر صلوات سعی در تقرب به آن حضرت داشتم...

به هر حال به هتل رسیدیم و مدیر هتل توضیحات لازم را برای یک هفته اقامت ما در هتل داد و ما به سمت اتاق خودمون رفتیم.از اقبال ما معاون کاروان من و جلال را در یک سوییت جا داد.اتاق دو نفره محاسنی داره که اتاق های چند نفره نداره.

بگذریم...

اون شب خیلی خسته بودیم بنابراین سحری را خوردیم و خوابیدیم.راستی یادم رفت بگم که روحانی عزیزمون توصیه ی اکید میکرد سه روز اول را که مصادف بود با ایام البیض ماه رجب و روزهای چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه را روزه بگیریم٬ما هم به توصیه ی ایشون عمل کردیم.

حدود ساعت ۹ صبح بود که معاون کاروان به همه ی بچه ها فراخوان داد که برای اولین بار به صورت دسته جمعی وارد حرم بشویم.همه جمع شدیم و پشت سر روحانی کاروان به طرف حرم راه افتادیم.

+ نوشته شده در  ساعت 19:30  توسط سعید قدسی | 
هواپيما رفت و رفت تا رسيد به فرودگاه جده.خدا را شاکرم که توي فرودگاه عذاب نکشيديم.چون از مسئولين کاروان شنيده بوديم که مأموران سعودي به دانشجويان ايراني حساسيت شديدي دارند.ولي چون دوستان ما در کاروان بسيار منظم بودند ما سريعا از فرودگاه خارج شديم.

بعد از خروج از فرودگاه جده,سوار اتوبوسهاي فرودگاه شديم و به سمت مدينه ی منوره حرکت کرديم.
بين راه از اتوبوس به بيرون نگاه ميکرديم و تفاوت هاي محسوسي ميان کشور خودمون و عربستان مشاهده ميکرديم.
من تا حالا به هيچ کشور عربي سفر نکرده بودم و اکثر همسفريهاي من هم بار اولشون بود که به عربستان سفر ميکردند.
چهره ي مردم عرب با مذهب,افکار و عقايد متفاوت از ما برايمان جالب بود.چهره ي خيابان ها و مغازه ها و فروشگاههاي بين راهي خيلي متفاوت بود.
بين راه براي نماز مغرب و عشاء در يکي از کاروانسراهاي بين راهي توقف کرديم و بعد از اقامه ي نماز و صرف شام به سمت مدينة النبي ادامه مسير داديم.

+ نوشته شده در  ساعت 16:48  توسط سعید قدسی | 
من بر اين باورم که سرنوشت ساز ترين لحظه ي سفرم در فرودگاه رقم خورد.چون که دوستان همسفري اونجا همديگه را پيدا ميکنند و بايد تا ۱۵ روز و شايد براي هميشه در کنار هم باشند.

خلاصه بعد از اينکه خانواده به سمت منزل برگشتند من گشتم تا در بين همسفري ها بتونم کسي را براي دوستي انتخاب کنم.از خدا خواستم که :(خدايا از همين الان خودم را به خودت ميسپارم و خودت هواي منو داشته باش و ...)

توي همين حالات بودم که ناگهان يکي از بچه هاي همسفري در مقابلم ايستاده بود.وقتي به چهره اش نگاه کردم متوجه شدم که خداوند مهربان دعاي من را خيلي زود مستجاب کرده.بله...اون قرار بود که من را در اين سفر بزرگ همراهي کنه.خيلي زود شکر خدا رو به جا آوردم.

از همون اول با هم رفيق شديم.هرچقدر ميگذشت علاقه ي من و اون به هم زيادتر مي شد.ديگه از اون به بعد هميشه با هم بوديم.

راستي يادم رفت بگم اسمش جلال بود.پسر خيلي آروم?مومن و خوش سيمايي بود.خلاصه اينکه باهم سوار شديم و تا رسيدن به فرودگاه جده از هر دري گفتيم و شنيديم.
 

+ نوشته شده در  ساعت 16:47  توسط سعید قدسی | 
از زمانی که مدارک را تحویل دادم به دلم برات شده بود که اسمم در قرعه کشی درمیاد.

یادم میاد که زمستان بود و امتحانات پایان ترم تازه تموم شده بود و من در مسافرت خارج از شهر بودم.که ناگهان یکی از دوستان بسیار نزدیکم برام پیامک فرستاد و گفت:(بنده ی مخلص مژدگانی بده ...یک خبر خوب برات دارم...اسمت برای سفر عمره ی دانشجویی در اومده)

از وقتی که این خبر را شنیدم دل تو دلم نبود.نمیدونستم چطوری باید از خدا تشکر کنم.چون همیشه آخر دعاهام دعا میکردم که تا نمرده ام حتی برای یک بار هم که شده بتونم به اون سرزمین پابذارم.البته مخلوق هیچگاه توان تشکر از خالق را نداره.

گذشت تا زمان سفر فرا رسید. دو روز قبل از سفر شروع به آماده کردن وسایل سفر کردم.با مادرم رفتیم خرید و لباسهای احرام و اکثر وسایل مورد نیاز را تهیه کردیم.ولی با این وجود یک هول عجیبی داشتم.

خلاصه روز سفر فرا رسید.صبح اون روز من واکسن مننژیت را تزریق کردم و با مادرم و خواهرم به سمت فرودگاه راه افتادیم.

+ نوشته شده در  ساعت 14:17  توسط سعید قدسی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام دوست عزیز...
ممنون که به وبلاگ کوچک من اومدی...
امیدوارم اوقات خوب و مفیدی را در اینجا سپری کنی...

نوشته های پیشین
شهریور 1388
بهمن 1387
آذر 1387
شهریور 1387
پیوندها
کاروان بهشتیان زمین
بشیر
بین الحرمین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM